آقای الف دندانپزشک بود و طبقه آخر زندگی می کرد. سین و ر و من نوجوان هایی با لیمبیک* فعال بودیم و شب ها در حیاط می نشستیم به حرف مفت زدن و مسخره بازی در آوردن. می نشستیم و من ادای معلم ریاضی مان و سین ادای معلم دینی اش را در می آورد و و ر حرف های خصوصی میزد و هارهار می خندیدیم. آقای الف سیبیل داشت. دیر می آمد و ما تا دیر مینشستیم کنار گل هایی که بابا کاشته بود و سبزی پاک می کردیم. آقای الف روزی دوبار از کنار ما رد می شد. از مطب می رفت بالا. از بالا با آشغال می آمد پایین. هر دوبار سلام نمی کرد. نگاهمان نمی کرد و ما فکر می کردیم چقدر بی ادب است. چقدر شعور اجتماعی ندار است. چقدر دکتر بی خودیست.

یک روز لیمبیکمان کار دستمان داد. نشسته بودیم توی حیاط و آقای الف رد شد.مثل همیشه نگاهمان نکرد. می خواستیم ادبش کنیم. پرگار دست ر را در لاستیک مزدای نویش فرو کردیم. احمق بودیم. کمی بادش خالی شد. ولی پاره نشد. زدیم زیر خنده.

صبح ر و سین آمدند. من را بردند پایین. لاستیک را با چاقو تکه تکه کرده بودند و خودشان ریز ریز می خندیدند. ظهر صدایش در آمد.ر به پدرو مادرش گفت کار سپیده بوده. اما سین به مامانش گفت کار خودش بوده. من دختر مدیرساختمان بودم. سر ناهار که بابا گفت سرم را بالا نیاوردم. به هیچ کس هم نگفتم. هنوز هم به کسی نگفته ام. چون کار من نبود. آقای الف عصبانی بود.

فردا لاستیک عوض شد. بابا دوربین مداربسته نصب کرد. یکسال بعد سین از این جا رفت. ر عذاب وجدان گرفت و دو تومان صدقه داد. من خندیدم به لاستیک هفتاد تومنی و صدقه ی دو تومانی.

ما بزرگ تر شدیم و لیمبیکمان غیرفعال تر. ما دیگر دیروقت در حیاط نمی خندیم. سین زیر آب ر را پیش همه زده. آقای الف سیبیل ندارد. پدر شده. هنوز نگاهمان نمی کند. سلام نمی کند. ماشین هم مال پدر زنش بود. من به هیچ کس نگفتم.

*لیمبیک: شبکه ای از نورون ها که در احساسات٬ یادگیری و شکل گرفتن خاطره ها و بروز هیجان هاو...نقش دارد.