یک روزی بالاخره حوصله ام می گیرد و می آیم اینجا از فرآیند تغییر که از دوازده سالگی کشفش کردم و هرسال یک تجربه جدید ازش ریختم توی کوله بارم می نویسم. تا آن روز بیایید فراموش نکنیم که آدم ها در مقابل عوض شدن ما اول مقاومت، سپس سکوت و در آخر پذیرش را انتخاب می کنند. هرچقدر هم پسرخاله تر باشند بیشتر مقاومت، کمتر سکوت و خیلی خیلی کمتر توی جدید را می پذیرند. و حتی وقتی می پذیرند گذشته را هم فراموش نمی کنند چون بالاخره یک روزی، یک جایی باید انگشت اشاره شان را به انضمام شست پایشان بکنند در چشممان تا بفهمیم کی بودیم و کی شدیم!

وقتی با متر و معیارهای جامعه ایرانی من دختر خنگ و احمقی محسوب می شدم چون توی دبستان هیچ وقت بدون کمک دست و کاغذ نتوانستم اعداد بزرگ تر از پنج را باهم جمع کنم یا نمی دانستم سرخس ها و خزه ها چه ویژگی هایی دارند و چرخه زندگیشان چطوریست یا گیاهان چطور فتوسنتز می کنند و اصلاً هم برای کسی مهم نبود که چه چیزهای دیگری را می دانم و رویاهایم چیست تا سه سال بعدش که سه سال طلایی زندگی ام بود و حتماً جز ده سالیست که از این نوزده سال با همه وجود زندگی کرده ام. که هم میتوانستم اعداد دو رقمی را باهم جمع کنم و هم میدانستم سرخس ها چه کوفتی هستند و مهمتر از همه این زهرماری ها فهمیده بودم دنیای هرکسی روی خواستن های خودش می چرخد و آدم برای چیزی که می خواهد باید تلاش کند. درست همان موقعی که مدرسه جدید قبول شده بودم که کاش نمی شدم یا آن قدر از آن روزهای سخت گذر کرده بودم که داشتم برای هفده، هجده سالگیم نقشه می کشیدم تا می آمدم حرف تازه ای بزنم آدم هایی بودند که از هر طرف، از در و دیوار و زمین و زمان، دو عدد سه رقمی را می گذاشتند جلویم که جمع و تفریقش کنم. 

این گل ها را لگد کردم که بگویم الان. از خیلی روز پیش تا الان دارم به تغییر فکر می کنم. از خیلی روز پیش تا الان که خودم را ریخته ام روی دایره و لای قطعه هایم می گردم تا پوسیده ها را بریزم دور و آن هایی که هنوز برایم کار می کنند را گردگیری کنم احساس می کنم یک چیزی کم است. یک قطعه ای. یک فیشی. یک سیمی، یک رابطی یک جایی کم است. بعدش که دایره را بزرگتر کردم و زدم به محیط دیدم نه بابا. نه قطعه است. نه رابطه. نه سیم میم. یک ورژن جدید است در انتظار آپدیت. 

چند وقتی هست که تصمیم رفتن از زدن به سر گذشته و رسماً گرفته شده. تصمیم به اینکه این فصل و فصل بعدش که بروند و بیایند من اینجا نباشم. تصمیم به اینکه همه تلاشم را برای رفتن بکنم و یک روز که خیلی هم دور نیست کوله پشتی ام را بیندازم روی دوشم و از این شهر بروم.