وقتی فلانی دستم را کشید که نرویم توی این رستوران چون یادش می افتم، وقتی بهمانی موقع قردادن وسط عروسی دهانش را از روی شانه ام چسباند به صورتم و گفت اینطور که می رقصی یادش می افتم، وقتی از اتوبوس پیاده شدم و دختره آمد سمتم و با چشم های پراز غمش گفت وقتی موبایلت رو از توی جیب شلوارت درآوردی یادش افتادم اونم همینجور در می آورد، وقتی گفتم برویم لشکر فلافل بزنیم و یکی گفت نه چون یادش می افتم، وقتی پسره، زیرباران، سرچهارراه زده بود زیرگریه و رو به من گفت نگاه دکمه سردستم افتاده اگه اینجا بود دعوا راه مینداخت، وقتی تمام رنگ ها و صداها و جاها و بوها و حرکات این دنیا کسی را یاد کسی می اندازد، وقتی هرچیزی می تواند بغضی را توی گلوی کسی گره بزند، وقتی چشم ها از یادآوری همه این ها خیس می شود؛ من با خودم فکر می کنم چقدر آدم گندی هستم که هرچیزی هم که توی این شهر جا گذاشته باشی بیقرارم نمی کند. چه آدم بیخودی هستم که می روم روبروی کارون، درست همان جا که اولین بار دستم را گرفتی و سوسیس بندری ام را با اشتها می خورم، که تمام خیابان هایی که باهم گز کردیم و دنبال هم دویدیم را راه می روم و برای رویاهایم نقشه راه می کشم، که بادیدن دوست های صمیمی ات توی خیابان جیغ می کشم، که اسم قاره و کشور و ایالت و کدتلفنتان دلم را نمی لرزاند، که وقتی بوی عطرت از پشت سرم می آید چشم هایم را نمی بندم و دعا نمی کنم که تو باشی، که باهیچ چیزی که از تو به جای مانده باشد نه فرو می ریزم نه اوج می گیرم نه حالم بد می شود نه امید می رود به دلم که برمی گردی. میدونی من هیچ "ش" ای ندارم که بچسبانم تنگ هیچ یادی از تو، عوضش آن قدر دختر مزخرفی هستم که لباس نو و تازه ام را بغل کنم و فحش را بکشم به توهمی که باعث شد از ترس یادآورندگی، دستبندی که برایم خریده بودی را بیندازم توی سطل آشغال. آخر لعنتی اگر بود؛ خیلی به لباس جدیدم می آمد.