یک زمانی تا پسره پشت لبش سبزمیشد فارغ از اینکه علاقه و تواناییش چیه، پاش رو از یک زاویه خاصی قلم میکردن که فقط بتونه پا جای پای ابوی بذاره و شغل خانوادگی رو ادامه بده. الان از وقتی بچه دیگه میتونه مستقل آروغ بزنه؛ میفرستنش انواع کلاس های استعدادیابی و شخصیت شناسی و با استفاده از پکیج های چگونه بچه های زیرپنج سال به موفقیت های چشمگیرمیرسند تالیف مش ماشالله و عیال، سعی در شکوفایی بچه شون دارن. بعد نوبت میرسه به انواع کلاس های خصوصی و گروهی وهنری و ورزشی و تا اونجایی که میشه دست میکنن ته حلق بچه تا استعدادهای نهفته در وجودش فواره بزنه. بعد بچه میرسه به پانزده سالگی و به لطف و همت والدین گرامی شش تا دوره ورزشی رفته اما هنوز نمیتونه توپ رو بدونه کله پا شدن شوت کنه، هفت تا کلاس زبان رفته ولی هنوز فارسی رو هم نمیتونه حرف بزنه، سه تا ساز رفته ولی یکیشم که میزنه انگار خط کش فلزی رو روی تخته سیاه میکشن. خلاصه بعد از اینکه استعداد دون فرزند دردونه رو درمیارن،چون با گسترش تکنولوژی شعوریک آپشنی بوجود اومده به اسم حق انتخاب؛ روز انتخاب رشته فرزند دلبند رو که الان بیشتر شبیه شترگاوپلنگه میذارن رو به روشون و بهش میگن" عزیزم. ما الان استعدادهای تو رو کشف کردیم و البته برای شعورت احترام قائلیم و بهت حق انتخاب میدیم. حالا انتخاب کن که پزشکی دوست داری یا مهندسی؟". 

از ما که گذشت، اما بچه های فامیل رو که میبینم دلم میخواد به سازمان ملل نامه بنویسم، گرچه اونم فقط بلده اظهار نگزانی کنه!. خدایا خودت نجاتمون بده!