کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

این روزها کسی می‌زند روی شانه‌ام و من برمی‌گردم سمت آینه و دختر توی آینه می گوید: «هی! خودت باش.» بعد خودم ماست را توی لیوان می‌خورد، جوش‌های قرمز صورتش برایش مهم نیست و بلندبلند می‌گوید که می‌خواهد کله خانم آرایشگر را که دُم ابرویش را کوتاه کرده از جا بکند. خودم می‌میرد برای نوشتن، می‌میرد برای خواندن. خودم عاشق معماریست، عاشق سینما و تئاتر و موسیقی و نقاشی و همه هنرهای عالم را با هم از بیخ و بن عاشق است. منتها نه معمار است، نه فیلمساز و کارگردان و نوازنده و نه نقاش و.. چون به هرحال این دنیا به مخاطب خوب هم احتیاج دارد.

این روزها کسی هی می زند روی شانه‌ام و من برمی‌گردم سمتش و او می‌گوید: «آن قدر توی زمان حال زندگی کن تا آینده خودش ساخته شود. خب؟» و من هم می گویم خب! اما پشتم را که می‌کنم رویاها و هپروت‌ها مثل آدم‌های فضایی فیلم‌ها حمله می‌کنند و روحم را می‌درند.

این روزها وقتی کسی می‌زند روی شانه‌ام و باهام حرف می‌زند و خودم را به خودم تحویل می‌دهد و ازم می‌پرسد "از زندگی چی می‌خوای؟" انگشت می‌گیرم به دهنم و آرام زمزمه می‌کنم: «هنوز نمی‌دونم. اما بالاخره که می‌فهمم.»

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.