کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

عق میزنیم وقتی از کنار هم توی خیابان رد میشویم، وقتی هم را همینجوری نگاه میکنیم در حالیکه عمرا هم را بشناسیم،عق میزنیم وسط ساندویچی با دوست هامان در حال خندیدن،عق میزنیم کنار گل فروشی وقتی برای یک نفِر زندگیمان که دوروز است قهریم گل می خریم،عق میزنیم وقتی لبخند از دیگران هدیه میگیریم، وقتی فردای یک دعوای حسابی دست به دست هم روی جدول راه می رویم، عق میزنیم وقتی با بچه هایی که به واژه هایشان نقطه اضافه میکنند بازی میکنیم، وقتی بعد از یک روز پرکار یک اس ام اس فول آف لاو میگیریم، عق میزنیم وقتی حق تقدم را به عابر پیاده میدهیم، وقتی بالای کوه ،هوای سرد،سر صبح ورزش میکنیم، وقتی یک شب سر ساعت خوابمان میبرد،وقتی مامان غذای مورد علاقه مان را میپزذ، وقتی آخرین مسئله مان را درست حل می کنیم، وقتی پولمان جور میشود، وقتی یکی عاشقمان میشود، وقتی راننده تاکسی هوایمان را دارد، وقتی همکلاسی برایمان جا میگیرد، وقتی بهترین دوستمان تولد میگیرد، وقتی یک روز صبح پوستمان حسابی شفاف و زیبا شده، وقتی دختر تپل سفید موفرفریمان با دندان های خرگوشی اش با عشق نگاهمان میکند، وقتی از خستگی در حال مرگیم و یک نفر لیوان چای سبز داغ جلویمان میگیرد، عق میزنیم وقتی یک نفر از پشت بغلمان میکند، وقتی بابا اسممان را با پسوند های زیبا صدا میزند، وقتی مامان موهایمان را میبافد، وقتی اتوبوس زودی می آید و معطلمان نمی کند، وقتی پسر بچه دستفروش برایمان آرزوی خوشبختی می کند، وقتی به همه جا نگاه میکنیم و خدا را میبینیم، عق میزنیم و بالا می آوریم همه ی آن ماده ی ترش و آزار دهنده را بالا می آوریم و شده لحظه ای خالی و آرام میشویم از مزه ی ترش و اسیدی نفرت، کینه و انتقام، حال بد، عق میزنیم و تف میکنیم توی مستراح و سیفون را هم میکشیم؛ دنیا که جای درد کشیدن نیست!.

بدبخت آنها که رویا ندارند

بدبخت تر آنها که فقط رویا دارند

ما یک علاقه خاصی داریم به اینکه همه چیز را تغییر بدهیم و یک جور دیگر ازش استفاده کنیم. یعنی یکجوری استفاده کنیم که هیچکس دیگر تاحالا استفاده نکرده، یک فلسفه هم می بندیم تنگش تا دهان طرف را بسته باشیم. البته من هم نمی دانستم همچین استعدادی در وجودم نهفته است تا اینکه سر از کتابخانه در آوردم. و کاملا ملتفت شدم کتابخانه نه تنها جای درس و مطالعه نیست، بلکه ممکن است به خاطر این لاابالی گری تحقیر هم شوی چون تا سرم را از روی کتابم بالا آوردم، دیدم دختری دستش را زده زیر چانه اش و تکیه داده به پشت میز من، بعد هم چشم هایش را ریز کرد و گفت" داری چه غلطی می کنی؟" و رفت چند میز آن طرف تر و با صدای بلندی در حالیکه من را نشان می داد گفت" این داره درس می خونه! باورتون می شه؟" یکی که نود درجه نشسته بود کاملا چرخید، سه چهار نفر از پشت ستون سرشان را آوردند بیرون، آن ها که راه می رفتند ایستادند، لیوان یکی از بچه ها از دستش افتاد، پنجره ها ترک خوردند، عقبی ها هم از پشت میز بلند شدند تا این را بهتر ببینند و خلاصه همه یکجوری نگاهم کردند که خودم هم باورم نمی شد داشتم درس می خواندم.

بله که کتابخانه جای درس خواندن نیست، بلکه میزهایش میز غذاخوریست، صندلی هایش رخت خواب گرم و نرمی برای پشت کنکوری هاییست که صبح ها از خانه با اردنگی بیرونشان می کنند، دستشویی ها سالن آرایش است و آژیرقرمز ریخت به خدا ریخت برای شما کاری نمی کند بلکه باید مقداری از ماده ریخته شده را نشانشان بدهید تا شاید بکشند کنار، سوراخ سمبه های اطراف پناهگاهی برای فرار از مدرسه ای هاست و در پارک اطراف می شود بیرون دادن دود حلقه ای را به صورت تضمینی یاد گرفت، حتی می شود همسر مورد نظر را هم پیدا کرد- ما خودمان یکی داشتیم چندماه خبری ازش نبود تا اینکه متوجه شدیم دارد تحقیق می کند که پلاستیک های آشپزخانه اش را نارنجی بخرد یا صورتی- که البته من همچنان می خواستم درس بخوانم برای همین هم به بغل دستی هایم که کله هاشان توی هم بود و بلند بلند حرف میزدند گفتم" می شه یکم آروم تر حرف بزنید؟" که یکیشان برگشت گفت" خب اگه خیلی دلت می خواد درس بخونی برو توی راهرو بشین" و آن یکی آب پاکی را ریخت روی دستم که" عیییززززم اگه این جا جای درس خوندن بود، کتاب خوانه نوشته می شد نه کتاب خانه" و کاملا قانعم کرد!.

میان منی که مانتو میپوشم و شال میزنم سرم و تویی که پوشیه میپوشی و چادر میزنی، وقتی هردویمان فحش میخوریم، فرقی نیست. بین منی که شال میزنم سرم و تویی که پوشیه میپوشی و جفتمان حسرت به دل دوچرخه سواری در خیابان های شهرمان هستیم هیچ فرقی نیست. من و تویی که آرزوی یک قدم زدن ساده در نیمه شب، خندیدن با صدای بلند، در تیررس نگاه های هرزه نبودن را شاید به گور ببریم. بین من و تویی که جفتمان دختریم و دلمان تماشای پرواز پرستوها را در غروب یک عصر پاییزی میخواهد؛ بدون انگشت اشاره ای که موهای رها شده من را و صورت پوشیده تورا نشانه میگیرند، ببین، بین ما هیچ فرقی نیست.بین منی که راه جهنم را نشانم میدهند و باورهایی از تو که خط و نشانشان میکشند، هیچ فرقی نیست.

ما هردویمان به یک اندازه ایم. مشکلِ ما چادر و مو و خدا و پیغمبر نیست. مشکل عقده ایست به اندازه یک کلوخ در گلوی مدعیان آزادی و کله ای پوک و تهی از هیچ که بر گردن مریدان بی چون و چرای باورها و هنجارهای خودساخته، سنگینی میکند. ما هردو به یک جرم متهمیم؛ جرم ما انتخاب است.

نام اثر: عشق بازی با یار در نیمه شب :دی

حال طریقه مصرف:

شما می‌تونید به مدت دو هفته به جای معمولیش، از شیر شکلات و دسر شکلاتی و شیر دنت که هم غلیظ‌تر و همه خوشمزه تره وهم هزینش چند برابرتره استفاده کنید و بعد از دو هفته به خرید رفته و شیرکاکائو رقیق و معمولی و مورد علاقه خودتون رو خریداری کرده و متوجه می‌شین که هیچ‌کس علاقه‌ای به نوشیدن نداره و این شما هستید که صاحب یک بطری کامل از نوشیدنی محبوبتان به مدت سه روز و نصفی هستید!.

لازم به ذکر است که این روش را در خیلی از موارد مشابه می‌توان به کار گرفت و از شر خانواده‌ای که همه چیز را شریک می‌شوند خلاص شد!

می‌گوید همیشه حق با توست، به جز مواقعی که حق با من است. می‌گوید بیا منطقی حرف بزنیم، اما هر چی من گفتم. می‌پرسد فردا ناهار چی درست می‌کنی؟ هرچی است فقط من دوست داشته باشم ها. می‌گوید لباس‌های رنگی بهت می‌آیند، می‌پوشی خوشگل می‌شوی اما مشکی بپوش. می‌گوید هر تصمیمی دوست داری بگیر، اما من هم باید موافق باشم ها. بعد یک لبخند دیپلماتیک می‌زند و من به امریکایی فکر می‌کنم که می‌گوید جهانِ من، هر تصمیمی می‌خواهی بگیر، من وِتو میکنم.

هر وقت خواستید ببینید چند نفر از دنیای مجازی برایتان مهم هستند، اول هیستوریِ موبایل و کامپیوترتان را پاک کنید. اگر آدرس کسی یادتان ماند فبها، اگر نماندهم...

بعد از اینکه سوال هایم را جواب داد احساس کردم گوش هایم نیاز به یک آهنگ لایت دارند، بعد از اینکه گوش هایم مقداری جواب سربالا شنیده بودند دلم میخواست بروم کمی قدم بزنم یا بخوابم، اصلا دلم میخواست سیگار بکشم و این کرختی ناشی از یک گفتگوی بی سرانجام با آدمی که متخصص بود اما سایه ذهنیتش روی علمش حسابی خودنمایی میکرد را از تنم دود کنم برود هوا. بعد نشستم روی پله های کتابخانه و با خودم فکر کردم چه شغل سختی را انتخاب کردم. اما بعد لبخند آمد روی لبم؛ انتخاب واژه ایست که دوستش دارم.

پیرمرد کنارِ ما رو به مردی که تازه از دستشویی بیرون آمده بود گفت" انجام دادی؟ باریکلا. احسنت! احسنت!" مرد لیوان نمونه را که داشت سرریز میکرد گذاشت روی میز، پیروزمندانه شلوارش را کشید بالا و در مقابل نگاه حسد انگیزما پنج نفر لیوان به دست منتظر، آزمایشگاه را با غرور ترک کرد. پسر پشت سرم با هیجان گفت" واقعا بعضیا تو همه چیز پشتکار دارن!".

#کادر