کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

اشتباه نکن!

نه زیبایی تو

نه محبوبیتِ تو

مرا مجذوب خود نکرد

تنها آن هنگام که روح زخمی مرا  بوسیدی

من عاشقت شدم...

#شمس_لنگرودی

تاحالا شده یک حرفی بزنید یا یک کاری بکنید که تا یک مدت به محض یاد آوریش  به خودتان بگویید خاک برسرت؟ آمارها که می گوید شده. مدتیست دارم ظرف می شورم یکهو یادش می افتم و بلند می گویم خاک بر سرت. دارم جارو می کنم صورتم را مچاله می کنم و می گویم واقعا چه اعتماد به نفسی داشتی خواهر. دارم کتاب می خوانم محکم می کوبم فرق سرم. دارم تایپ می کنم، وبلاگ می خوانم، غرق یک فیلم خفن هستم، یک جک تعریف می کنم، بند می اندازم، با تلفن حرف می زنم یک لحظه ویرم می گیرد که سرم را بکویم توی دیوار و هی به خودم فحش می دهم. البته می دانم که با گذشت روزها و هفته ها و ماه ها و شاید شااااید سال ها شعاع دایره دردش کمتر می شود و من از جنون ناشی از سوتی دادگی و فکر نکرده عمل کردن خلاص خواهم شد. اما حالا که نشدم، پس خاک برسر بی فکرم!

بعد از اینکه با داداش ماجراهای کودکی و کتک خوردنمان را تعریف می کردیم و کف زمین پهن شده بودیم و دست آخر به این نتیجه رسیدیم که هشتاد درصد کتک هارا از بابا خورده ایم. بابا آمد بغلم کرد و بوسیدم و گفت" وقتی می گین زدمتون خجالت میکشم دخترم." بغلش کردم و خندیدم که نه باباجون اینا همه ش خاطره ست. با اینکه اون موقع ها دردم می اومد و تا چند روز دوستت نداشتم و نقشه فرار از خونه رو می کشیدم. جفتمان زدیم زیر خنده و البته که عبارت آخر از چشم غره مامان در امان نماند.

 پارسال دست چپم خیلی درد میکرد ( یک زمانی کلا با قسمت چپ بدنم مشکل داشتم ) دوستم رها گفت :"شاید چون بهش کم محلی میکنی و فحش بارش میکنی اونم سر ناسازگاری برداشته ." اولش یک لبخند ساده بود و توی دلم گفتم:" بیخیال!" بعد کجکی نگاه دستم کردم و گفتم" دست چپ خر من !" چند روز بعد که درد امانم را بریده بود با خودم گفتم بیا و امتحان کن یکم باهاش به از این باش٬ شاید باهات راه اومد.

از آن روز قاشق را دست چپ گرفتم، موبایل را دست چپ گرفتم، برای گرفتن هر چیزی از دست چپ استفاده کردم، شب ها روی دست چپ خوابیدم، موهایم را با دست چپ شانه کردم، حتی گاهی با دست چپ نوشتم، کتاب هارا با چپ ورق زدم، مدادرنگی هارا با دست چپ تراشیدم، موقع صدا کردن کسی از پشت سر دست چپم را روی شانه اش گذاشتم، زندگی ام را با دست چپ ادامه دادم. گاهی نوازشش کردم و ساعتم را جای راست روی چپ بستم، دستبندم را روی دست چپ بستم، گذاشتم احساس مهم بودن داشته باشد. احساس اینکه مفید است، وجودش برای یک راست دست ضروریست. کم کم دردش بهتر شد، کم کم مچ بند قهوه ای زمخت از رویش کنار رفت، کم کم رنگ و رویش باز شد و انگار شده بود خوشبخت ترین دست چپ دنیا . ارام گرفته بود و قوی شده بود. دیگر موقع بلند کردن قوری نمیلرزید، خودش به تنهایی و بدون راست جان بلندش میکرد ، موقع پیچاندن فرمان قفل نمیشد و از درد سر نمیشد، موقع خواب از درد من را به خود نمیپیچاند. حالا فقط زنده نبود برای اینکه دیگران به حال من تاسف نخورند که دخترک یک دست بیشتر ندارد، حالا زندگی هم میکرد.

میدانید ما همیشه فکر میکنیم دردهایمان از کارهای زیاد است. از اینکه زیاد بلند میکنیم و زیاد میشوریم و زیاد میسابیم. زیاد تایپ میکنیم و یا زیادی خم میشویم. اما من فکر میکنم گاهی بی توجهی و فعالیت نکردن و از یاد بردن دست و پا و چشممان ان هارا افسرده میکند، دلشان میگیرد و لجشان هم در می اید ! آ ن وقت برای عرض اندامشان هزینه زیادی از ما میگیرند. شاید از این دست حرف ها در زندگیمان زیاد باشد. تا نظر شما چه باشد!

من شب های پاییز نمی روم از پنجره اتاقم کوچه خیس را ببینم یا خلوتی خیابان و  سایه درخت ها زیر تیر چراق برق را دید بزنم و باد بخورد توی موهام .چون پنجره اتاقم به دیوار باز می شود و جز شرشر آب کولر همسایه بالایی عملا هیچ جاذبه توریستی دیگری وجود ندارد. پاییز فقط پنچره را باز می کنم که موقع خواب از گرما خیس نشوم .اما خب هی باید فحش بدهم به این جغد های نوباوه که شب ها پیست کورسشان را خیابان کناری ما برپا می کنند و صدای ترمز و دستی کشیدنشان و بوی گند لنتشان من را به سمت گرفتن شماره مقدس صد و ده ترغیب می کند!

خانه رویایی من ویلایی در شمال با استخر و باغ گل سرخ و زمین تنیس نیست، خانه رویایی من آپارتمان پانصد متری با بهترین ویو و لوکس ترین وسایل نیست.

خانه رویایی من؛ یک آپارتمان چهل و پنج متری در طبقه سوم است. که دیوارهاش را عکس هایی که با الف از آدم های شهر گرفته ایم پر کرده، که کتابخانه پر از کتاب های مورد علاقه ام چسبیده است به میز شلوغ کارم، که توی خانه من به جای کریستال و بوفه و ظروف گران قیمت، مجسمه های دست ساز و ظرف های رنگی معمولی و خرت و پرت هایی که از سفرهای دوره گردی سالانه ام آورده ام پیدا میشود، که یک کاناپه اِل فیروزه ای پر از کوسن های رنگی داریم که هیچ تلویزیونی روبه رویش نیست، که گلدان های حسن یوسف و اطلسی هندی و پیچک و درختچه شب بو را گذاشته ام توی بالکنش که رو به خیابان اصلی محله باز می شود و محله درست وسط شهر شلوغیست که دوستش دارم و این شهر درست در قلب گربه ایست که دوست ترش می دارم.

اینکه رابطه ام به اطرافیانم به افتضاح کشیده، اینکه آقای سردبیر حرف هایم را اشتباه فهمیده، اینکه این سه سال سیاه هنوز تمام نشده، اینکه دوستم یکجور رفتار می کند که دیگر دوستم نباشد، اینکه عمه ر مرده و برای اولین بار جیغ کشیدن و افتادنش بر زمین را دیدم، اینکه شکلات تمام شده و یک هفته ست صبحانه نخوردم، که دفعات سبز شدن خانم همسایه با آن چشم های فوضولش که لباس زیر آدم را هم اسکن می کند، سرراهم بیشتر شده، که فقط هفت تومان تا سربرج توی حسابم مانده، که بابا رفته سفر و مامان مثل هر دفعه که بابا می رود مچاله می شود توی خودش و مزه حرف هاش تلخ و نگاهش گس می شود، اینکه از درس و مشق افتاده ام، اینکه و خیلی اینکه های دیگر و همه اش را دایورت می کنم به اینکه دان چپ دنیا.

و همین هاست که دختری شده ام که در غروب شرجی پاییز اهواز، موقع عبور از پل هوایی محو نیمرو شدن خورشید و بازی بچه ها میشوم و برای اینکه حاضر نیستم این خوشی های کوچکِ گنده را هم از خودم بگیرم ده دقیقه بیشتر آن بالا می مانم.

با هم معمابازی می کردیم.

مامان: اون چیه که 5 تا انگشت داره ولی دست نیست؟ (جواب دستکش بود)

مهتا: اون چیه که 5 تا انگشت داره ولی خودش دسته؟

از وبلاگ شادی 

گفته بود به اندازه تمام نداشته هایم دوستت دارم

و من خوب می دانستم چقدر نداشته در این دنیا دارد.