کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

این روزها، یک دل سیر زندگی به خودم

و خودم را به خدا بدهکارم.

ابراهیم گفت" آری، هرگز به جز مردم گمراه، کسی از لطف خدا نومید نیست." 

حِجر, ۵۶

پیش نوشت: موقع خواندن نظرات بعضی از دوستانم در پست قبل، احساس کردم کمی حرف همدیگر را نفهمیدیم. برای همین هم من تصمیم گرفتم این بار نظر شخصی ام را کامل تر و با جزییات بیشتر در قالب یک یادداشت بگویم. و منتظر بمانم تا هرکدام ازشما هم نظر خودش را زیر این یادداشت یا به صورت یک پست روی وبلاگش منتشر کند. یادمان نرود که ما روانشناس و جامعه شناس نیستیم و فقط نظر شخصی مان را میگوییم، قرار هم نیست دنیا را نجات دهیم. همین که گاهی خودمان را بریزیم روی دایره، همین که یاد بگیریم برای خودمان و با طرز فکر خودمان زندگی کنیم، همین که به کسی آسیب نرسانیم یک گوشه ماموریت رساندن دنیا به آخرش را گرفته ایم. پیشاپیش از اینکه ممکن است تعدد از من و از نظر من و من فکر میکنم موجب شود کمی حالتان بد شود معذرت میخواهم. شاید بهترین راه برای شخصی تر جلوه دادن دیدگاهم و نشان دادن اینکه قرار نیست حرف هایم را تحمیل کنم همین کلمات باشد.

با اینکه من از اقدام در شروع یک رابطه حرف زدم، جمله دختر و پسرش هم فرقی ندارد پاشنه گفتگو را چرخاند روی جنس دختر و ما را از اصل موضوع دور کرد. هرچند نگاه سنتی ما که بیشتر وقت ها یک سویه جنسیتی به خودش میگیرد سعی دارد همه چیز را از هم تفکیک کند، حتی جایی که لازم نیست. فکر میکنم اقدام کردن برای شروع یک رابطه یا فقط یک آشناتر شدن ساده نیاز به تفکیک جنسیتی نداشته باشد. چون بیشتر از آنکه به دختر و پسر بودن مربوط باشد بستگی به اعتماد به نفس و جرعت آدم ها در زدن حرف دلشان دارد. و اگر میخواهیم اعتماد به نفس و جسارت را هم از منظر جنسیتی نگاه کنیم باید بگویم خیلی بیشتر از آنکه به ذات ما ربط داشته باشد به تربیت ما مربوط است. تربیت شدن هم که علاوه بر نقش غیرقابل انکار خانواده و محیط در دگر تربیتی ما شامل یک بخش بزرگ درونی و خود تربیتی ست. اعم از میزان مطالعه، تجربه، زاویه دید و...

اما با همه این حرف ها چون دوستانم از دخترها و مشکلاتشان برای اقدام در شروع و بعضا ادامه رابطه گفته بودند میخواهم حرف هایم را در رابطه با جنس خودم ادامه بدهم. دخترهای زیادی هستند که با من درباره رابطه هایشان، عشق های ناکام و از دست رفته و حتی گاهی به دست نیاورده شان حرف میزنند و من میشنوم و میشنوم و میشنوم. بعد وقتی تنها میشوم مینشینم به تجزیه و تحلیل حرف هایشان و با خودم فکر میکنم ما دخترها چقدر همه چیز را سخت میگیریم. ما دخترها چرا حاضریم حصار تنهایی به دور خودمان بکشیم اما حرف دلمان را نزنیم؟ با اینکه نه قرار است به کسی آسیب بزنیم و نه کار اشتباهی کنیم. زندگی را به خودمان کوفت میکنیم تا مبادا سرزنش شویم و مورد خشم آدم هایی که سرعت تغییر دادن نظرشان به اندازه عوض کردن کانال های ماهواره از یوتل ست به هاتبرد است قرار نگیریم.

دوستی دارم که همیشه از تنهایی می نالد. از اینکه پسرهای مورد علاقه اش او را نمی بینند و او با این وضع محکوم است به تنهایی!. یکبار بین درددل هایش برایم از شخص مورد نظرش که از قضا دوستِ نزدیک من بود گفت. من ازش پرسیدم دوست دارد باهم آشنایشان کنم؟ گفت نه. اگر خودش بخواهد می آید سراغم! بهش گفتم اگر فکر میکند آن پسر علم غیب دارد که بفهمد همچین دختری توی دنیا وجود دارد که میخواهد باهاش آشنا شود، آن هم وقتی که تا به حال او را از نزدیک ندیده خیلی احمق است و دست از مسخره بازی بردارد و حالا چه عیبی دارد که من بگویم دوستی دارم که تنهاست و توهم که تنهایی، پس بیایید باهم آشنایتان کنم؟ و او گفت نه! و از غرور دخترانه اش(!) حرف زد، از اینکه تا بوده پسرها می افتادند دنبال دخترها! و بر عکس این کار ممکن است باعث شود  طرف یک وقت بگوید تو اخی! چون تو اول آمدی طرفم. حرف هایش به نظر من درست نبود. حالا چرا؟

چون من فکر میکنم هیچ اشکالی ندارد که اگر من به عنوان یک آدم که از قضا دختر هم هستم بخواهم فاعل باشم و به خودم حق انتخاب بدهم. چون من فکر میکنم اقدام کردن با شروع کردن یک رابطه، ادامه دادن و تصمیم برای تمام شدن یا نشدنش تفاوت زیادی دارد. و این جا همان جاییست که خیلی از ما دخترها به اشتباه فکر میکنیم اگر قرار است با کسی آشنا شویم باید از همان اول تکلیف روز عروسی و ماه عسل و محل تولد بچه هایمان را مشخص کنیم و همین طرز تفکر به شدت آینده نگر ما باعث میشود طرف مقابلمان پیش از انکه بخواهد بیاید به فکر فرار کردن بیفتد! و الا فکر نمیکنم پسرها از اینکه بهشان بگویی ببخشید دوست دارم باهم بیشتر حرف بزنیم احساس کنند با دختر بی ارزش و نامناسبی طرف هستند. به نظر من نتیجه اینکه یک رابطه به کجا ختم میشود نه به اینکه چه کسی آن را شروع میکند بلکه به طرز رفتار آدم ها در مرحله شروع و ادامه رابطه بستگی دارد. و این جاست که تحمیل کردن و احساس مالکیت و رفتار نامناسب ما زهر خودش را می ریزد و رابطه سقط میشود.

نظر من، فکر من و تجربه من این است؛ من فاعلم. وقتی کسی را دوست داشته باشم و احساس کنم با آشنایی بیشتر رابطه خوبی ساخته میشود خودم اقدام میکنم. حالا یا با نشان دادن خودم، یا با پیشنهاد برای حرف زدن. ربطی هم به غرور ندارد. چون غرور برایم کاربرد مهم تری دارد، غرور برای من جایی معنا پیدا میکند که میخواهم از حق خودم در جامعه دفاع کنم، وقتی که نباید اجازه بدهم کسی تحقیرم کند، وقتی که نباید اجازه بدهم جامعه من را قربانی جنسیتم کند، جایی که نباید اجازه بدهم با نگاه ابزاری و از روی ظاهرم انتخاب و قضاوت شوم از غرورم استفاده میکنم. من فکر میکنم اقدام کردن هیچ ربطی به اینکه دختر هستیم یا پسر ندارد. چرا که اگر طرف مقابلم آدمی باشد که ذهنیتش درحد "نگاه! دختره خودش رو به ما انداخت " باشد، همان بهتر که ما از سه کیلومتری هم رد نشویم و پرمان هم به پر هم نخورد. بنابراین فکر نمیکنم رفتن و گفتن ببخشید، نظرتان درباره اینکه باهم بیشتر حرف بزنیم چیست؟ یا میشود باهم آشناتر شویم منافاتی با قوانین طبیعت(!) و غرور داشته باشد. 

ضمنن بد نیست به این هم توجه داشته باشیم هر کاری در جهت عوض کردن این طرز فکر و شرایط برقراری رابطه عاطفی از سهم مردسالارانه جامعه کم خواهد کرد. چرا که وقتی پسری ببیند که دخترها دوست دارند برای خودشان انتخاب کنند و فاعل باشند و خودشان را برای گرفتن آنچه میخواهند محق بدانند کم کم یاد میگیرد طرز فکرش را عوض کند. و یادمان نرود که این اتفاق هرچقدر هم دور از ذهن و دشوار بیاید بازهم وظیفه ماست. چراکه در طول تاریخ اتفاقات زیادی افتاده که مردم هر دوره حتی خیالش را هم نمیکردند.

من درباره اقدام کردن حرف میزنم. چرا که گفتن از شروع و قرار گرفتن در یک رابطه میتواند به اندازه نجات دنیا از جنگ کار بزرگی باشد و من فکر میکنم شروع کردن از کارهای کوچک اقدام مناسب تریست.

تا نظر شما چه باشد!

ازش خوشت میاد؟ خب بهش بگو. دوستش داری؟ خب برو بگو! دختر و پسرهم نداره. چیه نشستی یه گوشه یا عکس هاش رو لایک میکنی یا آآآهِ ممتد می کشی یا اشک می ریزی و خیال پردازی میکنی که اگه میشد و کاش میشد و یار نظری به ما نکرد. برو بهش بگو! نمیگم برو بگو عاشقتم و میمیرم برات و میبینمت غش و ضعف میرم. بگو آقای فلان، خانم بهمان من از شما خوشم میاد. آقای، خانم چیز دوست دارم باهاتون بیشتر آشنا بشم، بریم یه شب شام بیرون؟ یه مدت باهم بیشتر حرف بزنیم؟. یا میگه باشه، که خب خیلی هم خوبه! یا میگه برو به درک که بازهم خیلی بهتر از نشستن یه گوشه و زانوی بی عرضگی بغل کردنه، چون اگه بگه نه یا حتی اگه چهارتا فحشم بذاره روش یک هفته ازش بدت میاد، اما اگه نگی تا ماه ها و شاید سال ها درگیرش باشی.

بیایید انقدر دنبال فانتزی نباشم، میزانسن و سکانس های رویاییِ شروع عشق دو طرفه، فقط مال انیمیشن و فیلمه. اینکه پسرها بیان جلو و دخترها ناز کنن، کشیده آبدار بزنن و سرخ و سفید بشن هم مال زمانه ای که آدم ها سال تا سال همدیگر رو جز تو صف نانوایی و کوپن و قندنمیدیدند. مال زمانه ای که برداشتن پشت لب دخترها مساوی رفتن آبروی ایل و طایفه بود. حالا که سال ها از اون روزهای ترسناک گذشته به نظرتون کفر نیست که ما هنوز هم مثل اون ها رفتار کنیم؟ برید، جرعت کنید به طرفتون حرف دلتون رو بزنید چون اگه شما این کار رو نکنید بالاخره یه نفر با دل و جرعت تر پیدا میشه و جای شما این کار رو میکنه. دختر و پسرهم نداره!

پی نوشت: از این به بعد راجع به رابطه ها خیلی حرف داریم باهم. خیلی ؛)

انگار آن قلمه هایی که کاشته‌ام نگرفته. دو تا از برگها زرد شده‌اند. غصه ام شده. خیال بافته بودم که قد می‌کشند و می‌گذارمشان کنار آن یکی گلدان جلوی دیوار ارغوانی. نگرفته. حالا که نگرفته. شاید بگیرد شاید هم باید بنشینم و پژمرده شدنش را تماشا کنم. همین را می‌خواستم برایت بگویم. که زندگی همین است. نمی‌شود حساب کرد که کی چه اتفاقی می‌افتد. برنامه ریزیهای ما همه در یک لایه‌ی سطحی است که در عمقش گردابی ناآرام در جریان است. ته تهش نمی‌دانیم اصلا می‌توانیم این روزی را که شروع کرده ایم تمام کنیم یا نه. همینقدر ناتوان و همینقدر هم توانا هستیم. مهم نیست.

خواستم برایت بگویم وقتی قصد می‌کنی بروی جنگ تا چیزی را به دست بیاوری، بیشتر وقتها نمی‌توانی. نمی‌شود. برای اینکه قرار نبوده ما با جنگ چیزی را به دست بیاوریم. همه چیزهایی که با جنگهای خونین به دست می‌آوریم بعدها باید در جنگهای سختتر و خونین تری پس بدهیم. برای اینکه به گردابمان اطمینان نکرده ایم و فکر کرده ایم ما در آن لایه ی سطحی نازک می‌دانیم که کی هستیم و کجا می‌رویم. نمی‌دانیم اما.

بزرگ شدن همینش خوب است. همین ملو شدن تدریجی. همین که بدانی دنیا دارد راه خودش را می‌رود. تمام مسیرهای انحرافی که سالهای سال ما را با خودشان برده اند اگر خوب رهایشان کنی، سر جایشان برمی گردند. ته همه ی زمستانها بهار می‌شود. تازه اگر اصولا زمستانی در کار باشد. این همه زور زدنهای بیهوده می‌رساندت به نقطه ای که ببینی یک دانایی برتر بوده که می‌خواسته تو همانی باشی که باید. تو در این دنیا هستی چون باید باشی. که اگر نباشی نقطه ای خالی است که جای تو است. جایی که شبیه جای هیچ کس دیگری نیست.

بعد یک روز می‌بینی آرامش درست همان وقتی آمده که اینقدرها هم دنبالش نگشته ای. امنیت، گوشه ی گلدانهایی است که از جمعه بازار خریده ای و اصلا هم نیتش را نداشته ای در آنها چیزی بکاری. فقط اگر برسی به آن نقطه ی خوب که یاد بگیری رها کردن سرآغاز به دست آوردن همه چیز است. همه چیز... آن کسی که دنبال امنیت و آرامش له له زنان می‌دوید جنگهای بزرگتری به دست آورده و آن کسی که داشت برای دل خودش برای پرنده ها دانه می‌ریخت حالا یک هره دارد که حتی وقتی دانه هم نریزد پر از پرنده است.

با این همه ته ته اش ممکن است قلمه ات نگیرد عزیزم. آن وقت همانطور که می‌نشینی و زرد شدنش را نگاه می‌کنی برای چند دقیقه فکر کن که زندگی همینش قشنگ است که نمی‌دانیم این روزی را که شروع کرده ایم اصلا می‌توانیم تمام کنیم یا نه. همینش زیباست که فردایی در کار نیست و هر گز نبوده است.

از وبلاگ روزنگار خانم شین

پی نوشت: یک چند روزی باید بروم یک جای دور. دور، دورتر از  دسترس. این جا را به شما و شما را به خدا می سپارم. فعلا.

پایان های خوش حق مسلم ما نیست. برای اتفاق افتادن شان باید کاری کنیم.

رابرت کورمیه، ترجمه رویا زندی بودی

نیم ساعت تمام توی خیابان نادری زل زده بود بهم، تکیه اش به ستون وسط بازار و نگاه خیره اش به ناکجا آبادِ من. نه میلِ گفتنِ ها؟چته؟ بود و نه پای رفتن از سر اینکه خب چیکارم داشت یعنی؟. آخر سر انگار پیداش کرده باشد آمد جلو، دست هاش توی جیب کاپشن بادی مشکیش و با چونه به سرم اشاره کرد و گفت چرا موهات یه طرفشون قرمزه یه طرفشون قهوه ای؟

یادِ دوسال پیش افتادم که یکبار وسط ایستگاه مترو از مردی پرسیدم چرا زنا تو فیلما همیشه معشوقه ان؟

گاهی خوشحال میشوم و حسابی ذوق میکنم که اینهمه فرصت جبران را میگذاری سر راهم. سر راهِ من که سر به راه نیستم و هی بازیگوشی و سربه هوایی میکنم. بعدترش میترسم و میلرزم از اینکه بالاخره کفرت از این کفران نعمت من بالا بیاید و غرقم کنی. کاش قدر خوبی هایت را بدانم. 

یک/ خواسنگاری به شیوه پست مدرن!

با صدای زاقارتی می گویم الو و جانوری که از خواب بیدارم کرده، با یک صدای هیجان زده مقدمه را می رود که" نه داد برن، نه قطع کن...چیزه...بیا زنم شو، من تورو به عنوان زنم انتخاب کردم! "و من هنوز در شوک اولی ام که می گوید" اصلنم عجله نکنا...یه هفته بت وقت میدم خوب فکر کن!"

من خیره به افق لابه لای رختخواب، جای کتابی را که رویش خوابم برده بود را میمالم و با عصر تکنولوژی، قرن 21، تاریخ تمدن، شعور و آداب اجتماعی و خواستگاری به شیوه پست مدرن جمله سازی می کنم که پیامک می دهد" یه سوال داشتم. جدا چرا گفتی نه؟"

این را امروز در وبلاگ قبلی ام دیدم. خاطره ای از سال ها پیش که هر وقت یادش می افتم میزنم زیر خنده! امروز هم زدم زیر خنده، اما نه برای بامزه بودنش برای اینکه از آن سال تا الان چندین بار مشابه اش برای خودم و دوستانم اتفاق افتاده و من مدام از خودم پرسیده ام چرا؟ نه واقعا چرا؟

***

دو/ جیره تماشا!

تلویزیونِ ما از سال ها پیش توسط چریکی ها اشغال شده و به دلیل اختلاف نظرهای از زمین تا آسمان و چهار نفر به یک نفر بودنمان بنده عملا از بهشت لم دادن روی کاناپه و لمس لذتبخش دکمه های کنترل محروم شده و به پستوی نمناکی به اسم اتاق خواب تبعید شدم! اما خب با گسترش تکنولوژی و رواج یک چیزی هست که بهش میگن آرشیو(!) توانستم برنامه های مورد علاقه ام را چه زنده و چه مرده تماشا کنم.

از فواید فراوان این اتفاق تاریخی که گذر کنیم باید بگویم که گزیده بین تر شدم! یعنی؛ جای دیدن فیلم و برنامه های به دردنخور و سپس اخ و پیف کردن، فقط برنامه مورد علاقه خودم را نگاه میکنم و بعد هم بدون اینکه نیاز باشد بزنم کانال بعدی و بعدی و بعدی... میروم پی کار و زندگی ام!

یکی از برنامه هایی که این شب ها به شدت دوستش دارم، بخشِ تجربه برنامه صدبرگ است. گفتگو با آدم هایی که هیچوقت تصویرشان را ندیدم، اما خیلی وقت ها ازشان خواندم و شنیدم و یا از دست رنجشان استفاده کردم. گفتگوی این شب ها با پروفسور یلداست که اسمشان را سال ها پیش از معلم خوبم شنیدم. او از ایشان به عنوان غول درمانگر بیماری های عفونی یاد میکرد. پیشنهاد میکنم این بخش را حتما ببینید. این هم یکی از برنامه هایش؛ انگشتتان یا نشانگر موستان را خیلی نرم و با احتیاط بمالید اینجا!

جدا از این بخش؛ فضای برنامه های منصور ضابطیان را دوست دارم. از فضا و لحن گرفته تا سوالات و راحتی مهمان همه اش عالی است. انگار برنامه نمیسازد که خوش بگذره، خوش میگذراند و برنامه خودش ساخته میشود. رادیو هفت آنقدر خوب بود که گاهی شک میکردم تولید صداوسیمای ایران باشد. از بین همه بخش هایش هم عاشق گفتگو با کودکان بودم که هنوز هم گاهی میگردم و چندتایش را میبینم. اتفاقا چندتا بامزه اش را هم برای شما سوا کردم. اوناهاش! گوشه سمت چپ! پیوند های روزانه!.

از خوشبختی من است که عاشق هرکس میشوم صدایش جادویی ست و انگار از توی حلق رادیو در آمده یا بدبختی آنها که صدای من شبیه جیغ گچ روی تخته سیاه است؟!