کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

+

آنکه دوست نداشت مُرد، آنکه دوست داشت نمُرد. میبینی خدایا دنیایت حتی موقع تقسیم سهم مرگ هم عادلانه نیست!

+ رشته های مهندسی رو‌ دوست دارم واقعا. میدونید ریاضیات و اینا خ..

- مثلا چه رشته ای؟

+ همم...کامپیوتر، م...

- کامپیوتر که رشته نیست. همه الان بلدن با کامپیوتر کار کنن. این رشته واقعا به درد تحصیل نمیخوره!

+ خب مردم بلدن چون باید بلد باشن، اقتضای روش زندگیه. منتها برنامه نویسی و ساخت نرم افزار و.. کارِ متخصصه!

- به نظر من که بیخیال! دیگه چی دوست داری؟

دایی که مُرد دیگر نتوانستم بدون روشنایی بخوابم. دایی که مُرد تمام شجاعتم مقابل هیولاهایی که نصف شب توی خانه میچرخیدند و هر لحظه امکان داشت تو را از پشت بگیرند و گیس کشان ببرند سرزمین خودشان را از دست دادم. خوابیدن تنهایی غیرممکن شد، خوابیدن توی تاریکی؟ واویلا، برای رفتن به دستشویی تمام راهرو را چراغانی میکردم، گاهی خواهر کوچکم را بیدار میکردم که بیاید پیشم بخوابد، چشم هام را میبستم و دعا میخواندم، هر چند دقیقه یکبار با نور موبایل اتاق را چک میکردم، هیولاها همه جا بودند، هیولاهای لکه سیاه پراکنده توی کمد، زیر تخت، توی راهرو، پشت در، چسبیده به دیوار و سقف، همه جا...همه جا.

وحشت لعنتی شب به شب بزرگتر میشد، آنقدر گنده شد که دیگر توی شب جاش نشد و از لایه های شفاف غروب و طلوع ریخت به جان روز. بزرگ شدن این ترس، اصلا اینکه چیزی به اسم ترس توی زندگی من داشت راست راست جولان میداد برایم خفه کننده بود، آزار دهنده بود. اصلا یک جور توی دلم گیر کرده بود که رودل کردم.

بعد نشستم با خودم گفتم خب که چه؟ وقتی نخواهی باهاش مواجه شوی هی قوی تر میشود، از خودت، از ایمانت، از تمام چراغ ها و نورهای این دنیا قوی تر میشود. اشتباه اولت این بود که اجازه جان گرفتن و تاتی تاتی کردن و راه افتادنش را دادی، اشتباه دومت این است که قلم پایش را نمیشکنی. بعد بلند شدم، منِ ترسوی بزدل تاریک گریز به قول دوستم مسخره ایستادم روی پاهای خودم و توی تاریک ترین شب دنیا تمام خانه را با چشم باز و نیمه باز گشتم. تمام خانه را با نگاهِ هیچم ترس نداره گشتم. بعد یکطوری لبخند زنان آمدم خوابیدم که انگار چیزی که سخت بود باور تاریکی ترسناک نیست نبود بلکه تصمیم به باورِ این باور بود.

یه پاییز زرد و زمستون سرد و

یه زندون تنگ و یه زخم قشنگ و

غم جمعه عصر و غریبی حصر و

یه دنیا سوالو تو سینم گذاشتی

جهانی دروغ و یه دنیا غروب و

یه درد عمیق و یه تیزی تیغ و

یه قلب مریض و یه آه غلیظ و

یه دنیا محالو تو سینم گذاشتی

رفیقم کجایی؟ دقیقا کجایی؟

وقتی در ماشین، زن سمت چپی آروغ پیاز و تربچه می زند و سمت راستی هی خودش را می مالد بهت و خبر خفه شدن دوستت در حمام و مردنش را می فهمی :(

+

لوغ جسمی و جنسی درد داشت. پسرهارا نمی دانم. اما ما همه جایمان درد می کرد. از صورت هایی که پر از مو می شد تا سینه هایی که انگار به سیخ می کشیدنشان همه اش درد داشت. ماهی یکبار درد غیرقابل تحمل کمر و جوش های قرمز رنگش که هر یکیش قد یک گیلاس بود. به خودمان که در آینه نگاه می کردیم حالمان بد می شد و درد می کشیدیم. افسردگی می گرفتیم که چقدر زشت و پشمالو و بدقواره شده ایم. دماغمان چرا اِن قدر گنده است؟ وای نکند تا آخر عمر همین طور بمانم؟ این جوش های سرسیاه لعنتی که با هیچ چیز پاک نمی شود را چه کنم؟ آخ کمرم!

اگر یک بار به بلوغ جسمی می رسیم. عوضش هزار بار در معرض بلوغ روحی و روانی هستیم. در پانزده سالگی و بیست سالگی و سی سالگی و سی وپنج سالگی و سی و هفت سالگی و نودو پنج سالگی و هر عددی که بین این ها و بعد این هاست. بلوغ روحی یک اتفاق یا یک انتخاب نیست. می تواند جفتش باشد و می تواند نباشد. فقط می دانم هر تصمیمی الان بگیریم ده روز یا ده ماه یا ده سال دیگر ما را وادار به بلوغ می کند. چه آگاه باشیم و چه نباشیم. چه تصمیم درستی باشد و چه نباشد. باید دردش را بکشیم؛ مثل قد کشیدن.

بلوغ روحی شکست خوردن نیست. پیروزی هم نیست. بلوغ روحی طی کردن مسیر بین این دوست. حالا یا شکستیست که به پیروزی ختم می شود یا پیروزی که به گِل می نشیند. این ها را گفتم که بگویم بلوغ روحی درد دارد. چون انتظار و بلاتکلیفی و ندانم کاری درد دارد. بلوغ روحی درد دارد چون معمولا تنهاییم و کسی نیست که سرمان را بگذاریم روی شانه اش و بزنیم زیرگریه. چون این جا بیشتر از همیشه ناگفته داریم که تبدیل می شوند به نگفته های ابدی و هی غمباد می کنیم٬ هی حفظ آبروی منِ خود را می کنیم. بلوغ روحی کمر روحمان را می شکند و جای ماهی یکبار هرشب خون می باریم و دردش باهیچ قرصی کمتر نمی شود٬ دل روحت روزها از داغی بهم می پیچد و شب ها بالا می آورد. بلوغ روحی پر از تعلل های لعنتی شبیه جوش های زیرپوستی دردناک مسخره یست که تکلیفشان با خودشان هم مشخص نیست. تو را دچار گیجی می کند و هی می مانی سر دوراهی های ماندن و چهار راهی های نتوانستن و چراغ قرمز های رفتن. شبیه آدم های گیج هی اطرافت را نگاه می کنی و حساب روز و ماه از دستت در می رود.

نمی دانم بلوغ روحی من در نوزده سالگی خوب است یا نه. نمی دانم چطور ختم به خیر می شود. نمی دانم سکانش را چگونه هدایت کنم. هیچ چیز نمی دانم و نمی خواهم بدانم. فقط دلم می خواهد آرام تر و صبورتر باشم. فقط کمی طاقت درد داشته باشم٬ شاید این گیلاس ها همان هایی باشند که یک زمانی در رویاهایم می چیدم.

یک راهرو در خانه ماست که شاهراه اصلی محسوب می شود. یعنی شما هر کار بخواهید بکنید باید از آن جا بگذرید. عین همین فیلم های خیلی باکلاس سمت راستش یک کتابخانه و دیوار سمت چپش پوشیده از عکس است. با یک تفاوت خیلی کوچولو و خیلی جزیی! عکس های قاب شده روی دیوار راهرو٬ عکس های عکاسان معروف٬ آتلیه ای٬ شیک و پیک٬ و یا حتی بهترین عکس های ما نیستند. توی یکی از عکس ها چشم های بابا بسته است و مامان عینکی به اندازه کل صورتش زده و من با آن سبیل های ترسناکم اخم کرده ام٬ در یکی دیگر خواهرک سه ساله را در مهدکودک از خواب بیدار کرده اند و لباس عروس تنش کرده اند و رژ مالیده اند و با چشمانی پر از اشک فرستاده اند جلوی دوربین٬ یکی دوران مو سیخ سیخی برادر جان است که یک چیزی دارد می جود و دراز کشیده روی چمن ها و با یک حالت بی حال و بی حس و سستی روبرو را نگاه می کند٬ بعدی یک کربن ۱۲ ست که دستش را گذاشته روی شانه پدرش و روبروی دریا عکس گرفته و می گویند که من هستم! و عکس های دیگری که شرحشان در اینجا نمی گنجد چون عکاسی در آن حالات احتمالا خلاف قوانین حقوق بشر است. با این تفاسیر این عکس ها مسلماً جزیی از شات های اضافه دوربین هستند و باید پاک شوند. اما مادر مهربانم نه تنها دلش نیامده دورشان بیندازد بلکه قاب دور چوبی هم گرفته و میخ هم حرام کرده تا این نماد های باشکوه خانوادگی مان را بکوبد بر شاهراه و حتی مهمان ها را هم به تماشایشان دعوت کند و آن ها هم روبروی ما لبخند کج می زنند و لب و لوچه شان را جمع می کنند و می دانم پایشان را که از در میگذراند بیرون همراهانشان باید جمعشان کنند. جالب اینجاست وقتی از مامان میپرسی :"آخه چراااااا؟!" جواب می دهد:" عزیزم٬ آدم می بینه شاد میشه!روحیش عوض میشه٬ عکس خوبُ که همه دارن."

می گوید بیا برویم. می گوید رها کن برویم. می گوید شانزده فروردین است دختر. شانزده فروردین بهترین ماه برای شروع این سفر است. می گوید اول می رویم جنوب٬ می رویم بندرعباس٬ می رویم تارو تنبور بندری گوش می دهیم. می رویم نی می زنیم. می رویم نقاب و روسری خلیجی می کشیم برسرمان٬ می رویم گرمای دلنشین خلیج فارس را می کشیم بر پوستمان٬ بر روحمان٬ برجانمان و این درآمدیست برای سفرمان.

و من می گویم نه. دل جان نمی شود. من آه برای این سفر ندارم که با ناله سودا کنم. من ویزا ندارم. من سواد کافی برای شروعش را٬ من راهنما ندارم. نه دل جان این عاقلانه نیست. این عاقلانه ی مسخره که هیچ وقت دست از سرم برنمیدارد نیست. دل جان٬ باید بگذرد٬ باید برویم دانشگاه٬ باید استقلال مالی داشته باشیم٬ باید راهنما داشته باشیم٬باید... آره دل جانم٬ عاقلانه ی دنیای آدم بزرگ ها همین است. تنها قانون زندگیشان همین عاقلانه بودنش است.همین به حقیقت نگاه کن. همین فرصت های بعدی انجامش بده. همین دختر نوزده ساله برو بمیر تو را چه به دوردنیا.

می بینی دل جان؟ من و تو را نمی پذیرند این هایی که در واقعیت زندگی می کنند و می خواهند همه را هم بکشند در واقعیت خودشان و من فکر می کنم آن جا تنگ است٬ تاریک است٬ جا برای خودشان هم نیست.این ها نمی پذیرند٬من و تویی را که عمری در رویا زندگی کرده ایم و غرق آرزوهایمان بودیم و اسیر آدم بزرگ هایی که می خواستند مواظبمان باشند. آدم بزرگ هایی که زندانی به اسم تحصیلات کافی٬پول کافی٬ خواب کافی و تابستان کافی ساختند.

دل جان بهت نگفته بودم اما گاهی فکر می کنم چقدر از قوانین دنیا بیزارم. چقدر از داد و ستد و پول حالم بهم می خورد. چقدر از سرزمین ما و سرزمین آن ها اعصابم می ریزد به هم. از اینکه چیزی به اسم مرز کشیده اند روی زمین خدا٬ حتی گاهی از مرزی به اسم خانه و خانواده. گاهی دلم می خواهد این زمین این قدر تکه تکه نبود. دلم می خواهد هرجا که می شود بروم. هر کجا که می شود سفر کنم. با هرکه دلم می خواهد دیدار کنم. دلم می خواهد خانه به دوشی باشد که تمام دنیا را با کفش های کهنه اش گشته و آخرسر بر روی یک تپه از زمین پهناور خدا بنشیند تا موهایش با صدای باد٬ لابه لای گندم های سبز شانزده فروردین برقصند.

شانزده فروردین ۹۴