کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

خُب٬ توی مراحل اول تو فقط عاشق می شی.حسابی عاشق می شی٬ اونقدر که دوست داری کره زمین رو به اسم طرف کنی. اون قدر که دوست داری شیرجه بزنی توی طرف. توس دستاش. توی روحش. دوست داری میلیون ها ساعت نگاش کنی٬اما.. اما دوست نداری حتی یه لحظه هم بش دست بزنی. دوست نداری لمسش کنی. دوست نداری باهاش بخوابی. خُب فقط آدمای کمی٬ آدمای خیلی کمی می تونند توی این مرحله باقی بمونند و لیز نخورند توی مرحله بعد. عینهو زمین داغی که پابرهنه توش وایسی. عینهو گوی داغی که بگیری توی دستات.

مرحله بعد اینه که هم عاشق هستی و دوست داری بش دست بزنی. به نظر من فقط بعضی از آدما می تونند توی این مرحله باقس بمونند. خوب البته مرحله ی آخری هم هست که ترجیح می دم درباره ش حرفی نزنم چون تقریباً همه آدم های دنیا توی کثافت این مرحله زندگی می کنند. این مرحله ست که عاشقش نیستی و فقط دوست داری باهاش بخوابی. بعضی ها انقدر نابغه اند که بدون اینکه پله های اول و دوم رو بالا برند٬ منظورم اینه پایین برند٬ یه راست می پرند توی مرحله سوم.

تهران در بعدازظهر ـ مصطفی مستور

.

 

,Everyone wants to be the sun to lighten up someone's life

,but why not be the moon

  .to brighten in the darkest hour

Unknown

.

آب ریخته جمع نمیشود،باران‌آمده‌ برنمیگردد، آدم مرده هم زنده نمیشود

پس چه انتظاریست از زندگی که عقربه ها را بکشد عقب

و راه های رفته را بازگردد.

یک گوشه که مینشینم، ظرف که می شورم، ادای درس خواندن را که در می آورم، در خیابان قدم که می زنم، سوار اتوبوس که می شوم، با مامان که حرف می زنم، جواب پیامک کسی را که می دهم، اخبار که نگاه می کنم، با بچه ها که بازی می کنیم، کتاب که می خوانم، کار که می کنم، حرف که می زنم، بیدار که می شوم، موهام را که شانه می کنم،روی پهلو که دراز می کشم تا بخوابم، هر لحظه و هرجا، می خواهم بگویم هر لحظه و هرجا در این روزها و شب های سگی احساس میکنم یک گازی درون بدنم در حال گردش است، با خونم بالا و پایین می رود، رگ های اصلی و کلفت را طی می کند و جمع می شود توی قلبم، بعدتر می رود توی ریه هام، از گلو و دماغم می رسد به چشم هام و تبدیل می شود به آب. چکه چکه می کند، از چکه چکه به شرشر می افتد. آنقدر غم انگیز و دلخور و دلسوزناک است که خونم از شرمندگی آب می شود. که خونم که آب شده از رگ هام می زند بیرون، می رود لای بافت های بدنم، هی اضافه می کند به آب میان بافتی، هی وارد سلول ها می شود، هی جایش نمی شود میترکاندشان، مثل این جوش های آبکی می ترکاندشان، هی خونم آب تر می شود، بدنم را آب بر می دارد، من را آب بر می دارد، دنیا را سیل می گیرد، من شنا بلد نیستم، دارم غرق می شوم. کمک!

صندلی بازی بخشی جدا ناپذیر از جشن تولد بود. می شد بی خیال گاز زدن سیب آویزان از نخ یا کلاه بازی شد و از مراسم حذفش کرد، اما نادیده گرفتن صندلی بازی غیر ممکن بود. مادر و پدر میزبان، صندلی ها را می چیدند وسط خانه و یکی مسئول پلی کردن موزیک می شد. هیجان چنگ می زد به دنده های بچه ها و قلبشان را به لرزه در می آورد. 7 بچه و 6 صندلی. 6 بچه و 5 صندلی. 5 بچه و 4 صندلی. بچه ها با شنیدن صدای موزیک می دویدند دور صندلی ها. بعضی ها صندلی را رها نمی کردند، جوری آهسته از کنارش رد می شدند که به محض قطع شدن صدای آهنگ، زانوها را خم کنند و ته نشین صندلی شوند و خوشبختی را به چنگ آورند. بچه ها می چرخیدند، بچه ها می جنگیدند، بچه ها یکدیگر را هول می دادند، بچه ها می نشستند، بچه ها پیروز می شدند و همیشه یک نفر بود که صندلی ای گیرش نمی آمد. زانوهایش بی خودی خم می شد و نشیمن گاهش به هیچ جا نمی چسبید. بین زمین و آسمان می ماند و بالاخره تسلیم جاذبه می شد. پایین می آمد، شکست می خورد.

همیشه یک صندلی کم بود. همیشه یک نفر بود که باید شکست را می پذیرفت. بچه ها می دانستند که برای برنده شدن باید بجنگند. باید با چنگ و دندان از صندلی خالی شان حفاظت می کردند. باید جوری نشیمن گاهشان را می چسباندند به آن صندلی های لعنتی، که هیچکس نتواند بلندشان کند.

همیشه یک صندلی کم بود و بچه ها می دانستند که موفقیت، به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. شادی به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. عشق به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. پول به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. غذای خوب به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. هوای خوب به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. سقف و سر پناه به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. خوشی به اندازه همه در دنیا وجود ندارد و همه نمی توانند برنده باشند. صندلی بازی به بچه ها می گفت همیشه کسی هست که روی زمین بیافتد. همیشه کسی هست که زانوهایش بی خودی خم شود و تنش به هیچ جا نچسبد. همیشه کسی هست که باید شکست بخورد تا بقیه برنده باشند. صندلی بازی به بچه ها می گفت، خوشبختی به اندازه همه در دنیا وجود ندارد.

از وبلاگ آنالی اکبری   

مردم را نمی شود یکبار و برای همیشه شناخت. مردم مثل رود اند. رودی که در جریان است، می رود، می رود، می رود و هرگز نمی ماند. مردم را باید در شرایط مختلف، در روزهای مختلف، در مودهای مختلف، در موقعیت های اجتماعی مختلف، در حالت های عاطفی مختلف، در فصل های مختلف و در مکان های جغرافیایی مختلف شناخت. وقتی که مجرد اند و وقتی که متاهل، وقتی که بی پول اند و وقتی که پولدار، وقتی برنده اند و وقتی بازنده، وقتی اوضاع به کام شان است و وقتی نیست، وقتی در وطن اند و وقتی در غربت، وقتی کارمند اند و وقتی رئیس، وقتی غرق در ماتم اند و وقتی سرشار از خوشی، وقتی آویزان از میله اتوبوس بی آر تی اند و وقتی نشسته بر روی صندلی هواپیمای لوفت هانزا، وقتی شستشان به نشانه ی «لایک» بالا است و وقتی در حال هو کشیدن اند...

مردم را باید هر روز و هر ساعت شناخت. چرا که آنها رود اند. می روند و هرگز نمی مانند. می روند و تغییر می کنند و ثابت نمی مانند.

از وبلاگ آنالی اکبری       

من همیشه فکر می کنم راه ساده تری هم برای پایان جنگ وجود دارد؛ تمام قدرت سواران و آن هایی که فکر می کنند جز با مرزها نمی شود زندگی کرد٬ آن ها که فکر می کنند سختشان است که با عقاید و باورهای متفاوت کنار هم زندگی کنند٬ آن ها که جز جنگ به عقل ناقصشان هیچ راهی نمی رسد را بفرستیم به یک جزیره دور افتاده، اگر باهم کنار آمدند و یکدیگر را زنده گذاشتند، بیایند حکومت های دموکراتیک مردمیشان را با ژست های آزادی خواهی مخصوص خودشان راه بیندازند.

مامان هنوز هم از هواپیما می ترسد. از همین ترس هایی که با یکی دوبار امتحان کردن که هیچ با ده بار امتحان کردن هم نمی ریزد. مثل ترسش از تله کابین، ترسش از سورتمه، از ارتفاع، از استخر عمیق، از سقوط آزاد. کلا مثل همه ترس هایی که از کارهای هیجان انگیز یا به قول خودش مرخرف به تمام معنا دارد. البته فقط از رانندگی وحشتناک خودش نمی ترسد!. برای همین هم پنجاه دقیقه تمام ریشه های شالش را بافت و برای آنتراکش هم بازوی خاله را که بی خیال دنیا کنارش چرت میزد چنگ زد. من هم در اندیشه این بودم که آقای خلبان چطور در این هوا رانندگی می کنند و بالاخره طیاره را چطور به زمین می نشاند که خب، دست مریزاد واقعا!. من جاش بودم همان وسط مسطا می نشستم به اعتصاب که توی این هوا رانندگی نمی کنم!

+

اینکه اهواز رفته به پاییز یا پاییز آمده به اهواز را نمی دانم. اما هوا خوب است. ایده آل من که همان هوای خیس است که نه! اما خوب است. خدارا شکر.